|
خاطرات سبز ورود شما را به اين وبلاگ گرامي ميدارم .
| ||
|
کاش می شد که کسی می آمد شعري بسيار زيبا از استاد گرانقدر كيوان شاهبداغي تقديم به همه عزيزان [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:24 قبل از ظهر ] [ داود صادق زادگان سردهایی ]
چقدر جای تو خالیست! کجاست لحظه ی دیدار ؟ میان بغض،سکوتی ز جنس فریاد است، بیا که دیده تو را آرزوی دیدار است اگر شکسته دلی را بهانه می دانی دوباره شعري زيبا از كيوان شاهبداغي براي تمام عزيزان [ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:8 قبل از ظهر ] [ داود صادق زادگان سردهایی ]
پیش از آنی که با غزل آیی، دفترم شوره زار ماتم بود کنج آیینهام نمیخندید برق سوسوی کوکب بختم تا رسیدی خدا تبسم کرد، با عبور تو کوچه پیدا شد محو شب مانده بودم و مبهوت از خیالی که با تو زیبا شد بین عقل و جنون غزل رویید، شانه در شانه، خستگی خوابید چشمهایت مرا صدا میکرد، روح من سر به زیر میانداخت ماه؛ بین من و تو قسمت شد، عشق از روی سادگی خندید شعر از عباس کریمی [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:37 قبل از ظهر ] [ داود صادق زادگان سردهایی ]
یاد من باشد فردا حتما ، دو رکعت راز بگویم با او و بخواهم از او ، که مرا در یابد و دل از هرچه سیاهی ست ، بشویم فردا روزن دل بگشایم بر عشق تا که آن نور بتابد بر دل تادلم گرم شود ، یخ دل آب کنم ، تا که دلگرم شوم یاد من باشد فردا حتما ، صبح بر نور سلامی بکنم شعر از کیوان شاهبداغی
[ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 10:31 قبل از ظهر ] [ داود صادق زادگان سردهایی ]
در بهار زندگی احساس پیری می کنم
[ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:8 قبل از ظهر ] [ داود صادق زادگان سردهایی ]
باز شب ماند و من و این عطش خانگی ام اشك در دامنم آویخت که دریا باشم خواب دیدم که تو میآمدی و دل میرفت یک نفر مثل پری یک دو نظر آمد و رفت خنده زد کوچه به دنبال تبسم افتاد “آخرش هم دل دیوانه نفهمید چه شد تا غزل هست دل غمزده ات مال من است “آی تو، تو که فریب من و چشمان منی تو که ویران من بی خبر از خود شده ای در نگاه تو که پیوند زد اندوه مرا ای دلت پولک گلنار؛ سپیدار قدت چند روزی شده ام محرمت ایلاتی من دکتر محمد حسین بهرامیان [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 10:4 قبل از ظهر ] [ داود صادق زادگان سردهایی ]
زیر خاکستر ذهنم باقی است شعر از حمید مصدق [ پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 9:58 قبل از ظهر ] [ داود صادق زادگان سردهایی ]
امروز روز شادي و امسال سال گل شعر از مولانا جلال الدين محمد بلخي [ دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 ] [ 10:47 قبل از ظهر ] [ داود صادق زادگان سردهایی ]
در دلـــــــم بــــــــود كه آدم شوم، اما نشدم [ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 ] [ 1:58 بعد از ظهر ] [ داود صادق زادگان سردهایی ]
دلم آشفته آن مایه ناز است هنوز مرغ پر سوخته در پنجه باز است هنوز جان به لب آمد و لب بر لب جانان نرسید دل به جان آمد و او بر سر ناز است هنوز گر چه بیگانه ز خود گشتم و دیوانه ز عشق یار عاشق کش و بیگانه نواز است هنوز خاک گردیدم و بر آتش من آب نزد غافل از حسرت ارباب نیاز است هنوز گرچه هر لحظه مدد می دهدم چشم پر آب دل سودا زده در سوز و گداز است هنوز همه خفتند به غیر از من و پروانه و شمع قصه ما دو سه دیوانه دراز است هنوز گر چه رفتی، ز دلم حسرت روی تو نرفت در این خانه به امید تو باز است هنوز این چه سوداست عمادا که تو در سر داری؟ وین چه سوزی است که در پرده ساز است هنوز شعری دیگر از عماد خراسانی [ یکشنبه هفتم اسفند 1390 ] [ 7:59 قبل از ظهر ] [ داود صادق زادگان سردهایی ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||